تبليغاتX
خط داغ زندگی

خط داغ زندگی

 

زندگی یک اثر هنریست نه یک مسئله ریاضی

 

بهش فکر نکن ، ازش لذت ببر

 

سالی پر از شادی لذت همراه با سلامتی واسه همه شما آرزومندم

 

 

+نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعتتوسط کیارش |



سفر عشق

لحظه ای که نگاهم در نگاهش گره خورد یه احساس تازه در من شکل گرفت از میان آنهمه نگاها

 برق یک نگاه قلبم را فروریخت انگار رشته افکارم را به سویش جذب کرد . خدایا همیشه ازت یه معجزه

آرزو می کردم. نمی دانستم معجزه توی  یک نگاه هم می تونه باشه  آن لحظه در آن روز تابستانی

در آن مکان نمی دانستم که به راستی معجزه در راز نگاهش بود. نگاهی که امواج توفان زده قلبم را بعد

از ماهها آرام کرد. خدایا این چه  حادثه ای هست!!!!!؟؟

ای بهترین حادثه زندگیم حال تو کنارمی همسفر  کشتی نجاتم شدی 

سکانش  را به تو سپردم به رنگ سرخ ای  ناخدای عشق... منم تنها مسافر این کشتی میدانم

تو مرا به ساحل سر زمین خوشیختی خواهی رساند . تا در آنجا بهترین سرود خوشبختی را همصدا

نجوا کنیم.

سفر عشق

بعد ار ماهها  افکار پریشانم قدری سروسامان دادم تا چند خط بتوانم تقدیم کنم.   کیارش

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعتتوسط کیارش | |



 

 

سلام خدمت دوستان و سروران عزیز


بینهایت تشکر می کنم از تمام عزیزانی که در غم از

دست دادن مادر مهربانم با من  ابراز همدردی کردند

 و تحمل این غم بزرگ را برایم آسانتر ساختند.

مادر

 

 مادر در هرچه عشقه

مادر آخر کلام مهره

مادر رو پیشونیم نوشته

مادر هستش یک فرشته

مادر عطر لباسم

مادر الماس نداره جوابت

مادر بزار پاتو ببوسم

مادر در هفت بهشته

مادر گل سرخ تو باغچست

مادر محبت هات تو قلبم تا آخر عمرم نوشته

مادر کلام آخر عشقه

مادر جایت تو بهشته

مادر همیشه محتاج دعایت هستم بازم دعایم کن که دیگر پناهی ندارم.

الهام گرفته از شعر مهیار


+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعتتوسط کیارش |



 


ای وای مادرم


آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم

***

هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

***

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

***

او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.

***

این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.

***

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.

***

می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.

***

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود

وای مادرم رفت ولی باور ندارم که نیست دیگر کنارم

برای شادی روحش دعا کنید

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعتتوسط کیارش | |



تقدیم به تو که همیشه هراس دارم اگر آنروزی تو نباشی پروانه خواهد مرد

داستان زندگی   قسمت چهاردهم

                           

         ( شبانـــــــــه هـــــــــای باران)

               شبانه های باران        

                     نویسنده : کیارش

لطفا برای دیدن متن ادامه مطلب را کلیک کنید


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعتتوسط کیارش | |



 

داستان زندگی   قسمت سیزدهم

                           

         ( شبانـــــــــه هـــــــــای باران)

               شبانه های باران        

                     نویسنده : کیارش

لطفا برای دیدن متن ادامه مطلب را کلیک کنید


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعتتوسط کیارش | |



ترا خواب دیدم

نگاه ترا برده بودم

نگاه تو را

تا بهاری دیگر برده بودم

چقدر خوب حرف مرا شنیدی

به من مهربان بود چشمت

نگاهت

کلامت

دریغا!!

فقط ساعتی آمدی

زود رفتی

و من تابش لحظه ها را گرفتم

شب دیر پا را

به آن لحظه ها نو را دادم

نگاه تو را به ژرفای ریشه

به دروازه های شقایق و دل

برده بودم

ومن آبی لحظه ها را

شگفتا

به دیباچه خوابها

هدیه دادم ...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعتتوسط کیارش |



 

داستان هفته: دوازدهمین قسمت

 

شبانه های باران قسمت ششم

 لطفا برای دیدن متن ادامه مطلب را کلیک کنید


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در جمعه چهاردهم آبان 1389ساعتتوسط کیارش | |



 

داستان هفته: یازدهمین قسمت

 

شبانه های باران قسمت ششم

 لطفا برای دیدن متن ادامه مطلب را کلیک کنید


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در جمعه هفتم آبان 1389ساعتتوسط کیارش | |