تبليغاتX
خط داغ زندگی

خط داغ زندگی

مرگ را به رودها سپردم
 اصلا شاعر بی مشاعر بهچه کار مرگ می اید ؟
او که نباشد
چه کسی هر شب
 با یک بغل ترانه و دلی دیوانه
 به سراغ خاطرات پاک تو بیاید؟
 می ترسیدم زبانم لال
 نگاهت در پس دروازه ی جدایی جا بماند
 اما انگار
 برف های فاصله از حرارت حرفم آب می شوند
 حالا فکر می کنم که می ایی
 می ایی و به ها گفتنم می خندی !

از یغما

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعتتوسط خط داغ | |



 

که بهار ...
کوتاه ترین فصل زندگی من باشد.................خب مثل من قید همه فصل ها را بزن عاشق زمستون باش ... بعد با فکر زمستون زندگی کن از اومدنش خوشحال شو ..

آرامش قلبم  بیا تو هم عاشق بهار باش

 

اي كاش ميدانستي كه

 

فقط  تو هستي اين روزها شدي

 

آرامش قلبم!

 

قلب نا آرام من با گرمي كلام توست

 

كه زمستانش بهاري مي شود

 

كاش مي دانستي كه :

 گفتن  (ت) (و) چقدر

 

برايم لذت بخش هست !

 

ولي و قتي كه  سكوت مي كني

 

بهارم ديگر بهار نيست

 

يك قلب يخي هست !...        دلنوشته کیارش

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعتتوسط خط داغ | |



 

تو نیستی

 وقتی تو هستی
 باران می بارد
 و زمان می میرد
 و من
 شکفته می شوم
 چون سوسن
 در جهان بدون زمان
 وقتی تو نیستی
 خطی کشیده می شود از سرب
 و سبز
 به شنگرفی می گراید
 و زرد به خونابه
 اندوه ؟ نه
 ستاره ؟ نه
 ماه
 که چون
 خورشید گدازنده
بر گلوگاهم می ریزد
 گرمای جهان را
 تو نیستی
 تا من
 زنده بمانم
تا من
 شکفته شوم
 چون سوسن

  

ازميان اشعار ابولفتحي

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعتتوسط خط داغ |



داستان هفته

 

دست های شوق  هفتمين قسمت   نویسنده:  کیارش 

                                   دست هاي شوق

                                       لطفا برای دیدن متن ادامه مطلب را کلیک کنید      


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعتتوسط خط داغ | |



 

پاییز ، سرد

چه غربت باری ای پاییز
صدایت رنگ اندوه است
دلم را مست غم کردی
ولی من دوستت دارم

در این شب های پر آشوب
که بر جانم به جز اندوه
فقط تصویرها مانده ،
عجب بی مهری ای پاییز
ولی من دوستت دارم

من این سو خفته بر تختی
کنارم دیگران خفته
هزاران چشم ، بارانی
کمی آنسوتر از فریاد
ز مویه ، موی ، آشفته
ولی من دوستت دارم

سفر در پیش و من بی تاب...
کمی آنسوتر از دیوار ،
عبث این التماس من
خدای خسته را تا سر
برآرد شهریار از خواب ...
دلم مشکی به تن دارد
ولی من دوستت دارم

به دل تشویش بعد از من
که یاران را خداحافظ ...
مبادا بشکند سوگند
مبادا شعر ، بی حافظ
مبادا حوض من بی آب
مبادا شام بی مهتاب
مرا نومید می خواهی ...
ولی من دوستت دارم

در این طوفان ، من و فریاد
که پاییزم ببرد از یاد
برفت از یاد آذرها
و این شب های تاریکم ،
نیامد عطر آن لیمو
چنینم ، چشم ها بی سو
چنین از داغ و از اندوه
جنون کردی به جام من ...
ولی من دوستت دارم


کمی تشویش
و یک دنیا نمی دانم...
گمانم ترس ،
ولی زنجیر خونین تعلق ها دگر باز است
مرا آن دل که بر دریا زنم ،
دیگر ،
هست.
و می خوانم همین حالا ،
که هرکس دل به دریا زد ، رهایی یافت
با تو ، حکایتی دگر... همیشه.

 انتخاب از بین آثار حامد تقدسی

 



  

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعتتوسط خط داغ |