|
زندگی یک اثر هنریست نه یک مسئله ریاضی بهش فکر نکن ، ازش لذت ببر سالی پر از شادی لذت همراه با سلامتی واسه همه شما آرزومندم
سفر عشق
لحظه ای که نگاهم در نگاهش گره خورد یه احساس تازه در من شکل گرفت از میان آنهمه نگاها برق یک نگاه قلبم را فروریخت انگار رشته افکارم را به سویش جذب کرد . خدایا همیشه ازت یه معجزه آرزو می کردم. نمی دانستم معجزه توی یک نگاه هم می تونه باشه آن لحظه در آن روز تابستانی در آن مکان نمی دانستم که به راستی معجزه در راز نگاهش بود. نگاهی که امواج توفان زده قلبم را بعد از ماهها آرام کرد. خدایا این چه حادثه ای هست!!!!!؟؟ ای بهترین حادثه زندگیم حال تو کنارمی همسفر کشتی نجاتم شدی سکانش را به تو سپردم به رنگ سرخ ای ناخدای عشق... منم تنها مسافر این کشتی میدانم تو مرا به ساحل سر زمین خوشیختی خواهی رساند . تا در آنجا بهترین سرود خوشبختی را همصدا نجوا کنیم. بعد ار ماهها افکار پریشانم قدری سروسامان دادم تا چند خط بتوانم تقدیم کنم. کیارش
سلام خدمت دوستان و سروران عزیز دست دادن مادر مهربانم با من ابراز همدردی کردند و تحمل این غم بزرگ را برایم آسانتر ساختند. مادر در هرچه عشقه مادر آخر کلام مهره مادر رو پیشونیم نوشته مادر هستش یک فرشته مادر عطر لباسم مادر الماس نداره جوابت مادر بزار پاتو ببوسم مادر در هفت بهشته مادر گل سرخ تو باغچست مادر محبت هات تو قلبم تا آخر عمرم نوشته مادر کلام آخر عشقه مادر جایت تو بهشته مادر همیشه محتاج دعایت هستم بازم دعایم کن که دیگر پناهی ندارم. الهام گرفته از شعر مهیار
*** هر روز می گذشت از این زیر پله ها *** او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت *** او پنج سال کرد پرستاری مریض *** این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور *** آینده بود و قصه ی بی مادریّ من *** می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود *** باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی وای مادرم رفت ولی باور ندارم که نیست دیگر کنارم برای شادی روحش دعا کنید
تقدیم به تو که همیشه هراس دارم اگر آنروزی تو نباشی پروانه خواهد مرد
داستان زندگی قسمت چهاردهم ( شبانـــــــــه هـــــــــای باران) نویسنده : کیارش لطفا برای دیدن متن ادامه مطلب را کلیک کنید
داستان زندگی قسمت سیزدهم ( شبانـــــــــه هـــــــــای باران) نویسنده : کیارش لطفا برای دیدن متن ادامه مطلب را کلیک کنید
ترا خواب دیدم نگاه ترا برده بودم نگاه تو را تا بهاری دیگر برده بودم چقدر خوب حرف مرا شنیدی به من مهربان بود چشمت نگاهت کلامت دریغا!! فقط ساعتی آمدی زود رفتی و من تابش لحظه ها را گرفتم شب دیر پا را به آن لحظه ها نو را دادم نگاه تو را به ژرفای ریشه به دروازه های شقایق و دل برده بودم ومن آبی لحظه ها را شگفتا به دیباچه خوابها هدیه دادم ...
داستان هفته: دوازدهمین قسمت لطفا برای دیدن متن ادامه مطلب را کلیک کنید
داستان هفته: یازدهمین قسمت لطفا برای دیدن متن ادامه مطلب را کلیک کنید
|
ABOUT ![]()
حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست.خداوند در هر حضور، رازی نهان کرده برای کمالِ ما.خوش آن روزی که دریابیم رازِ این حضور را MENU
Home
|